نجم الدين ابو الرجاء قمى
11
تاريخ الوزراء ( فارسى )
مردگان كنند . ديالم ، بر بام نوبت مىداشتند ، و من با ايشان استراق سمع آن نشاط مىكردم . در ميان مستى ، خواجه كنيزكى را گفت : او را منى بگوى . كنيزك كنيزكى ديگر را گفت : خواجه باديه رفت ، او را منى بزن . فوام الدين اين طيبت بشنيد . بخنديد ، دستارچه در دست داشت مىگردانيد و مىگفت : آن بخت كجا آوردم كه مرا بگذارند تا زنده باديه روم ، و از ميان ظلمات بيرون آيم . قوام الدين در اين قضيت سنگ آسيا بود ، كه دانه را زيروزبر كند و بانك دارد . نيزه بود كه جراحت مىكند و مىنالد ، كمان بود ، كه چون تير اندازد نعره برآورد ، شرابخوار بود كه روى ترش كند و لذت يابد . چون سلطان سنجر به رى آمد ، اتابك قراجه ، از فارس به سلطان مسعود پيوست ، و امراى چند ديگر در خدمت تخت او شرط عبوديت بجاى آوردند . با لشكرى كه از ( 11 پ ) زحمت آن ، هامون كوهآسا نمود ، به حدود همدان آمدند . سنگ خاره به دندان مىگرفتند ، و ميخى در ميان كاه مىزدند ، و ريگ بيابان و قطرهء باران مىشمردند ، و سنگى در دريا مىافگندند ، و آهنى سرد مىكوفتند ، و آب دريا زير بالا مىكردند ، و زهرى به گرو مىخوردند ، و با درفش طپانچه مىزدند ، و خاك بر روى آسمان مىافشاندند ، و تيرى به جرم خورشيد مىانداختند ، و نقش كتابتى بر آب مىنوشتند ، و تخمى در شورستان مىافگندند ، و شعاع آفتاب مىپيمودند . مىخواستند كه آفتاب از مغرب برآرند ، و در مقابل آفتاب مشرق دارند . گمان بردند كه از ستارهها آتش باز شايد گرفتن ، و از مهتاب جامه شايد دوختن . ايشان را سيل مىبرد و خبر نداشتند . همچون فراش بودند كه در آتش افتد . سلطان سنجر از رى روى بديشان نهاد . به ناحيت شاذبهى ، از مضافات همدان ، اتفاق ( 12 ر ) التقاء الفريقين افتاد . مخالب قضا ، اتابك قراجه را در ربود ، به دست خصمان داد ، و سه روز